تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

نتیجه 17 ماه خدمتم را تبدیل به یک کارت کوچک کردن و دادن بهم، ولی با همه این حرفها:

این سربازی به من چیزهای زیادی را یاد داد:

 

یاد داد که همیشه خودم باشم، حتی وقتی بعضی ها به مذاقشان خوش نیاید.

یاد داد دیگران را صادقانه دوست داشته باشم تاعاشقانه دوستم داشته باشند.

یاد داد برای دلم و احساسم کار کنم ، نه برای گذران ایام و اتلاف ثانیه ها.

یاد داد بیاموزم و آموزش دهم؛ یاد داد در عین دوست بودن، معلم هم باشم.

یاد داد به دقت به چیزهای کوچک بنگرم و از آنان درسهای بزرگ بگیرم.

یاد داد که غربت همیشگی نیست ؛  یاد داد که عشق فراموش شدنی نیست.

یاد داد همیشه در آنسوی شادی من ، کودکی منتظر دستهایی مهربان است.

یاد داد که غروب، نه نشانه مرگ ونیستی؛ که نشان طلوعی بی منت است.

یاد داد که خدا نه بالای سر، که باید همیشه در قلب و روح و احساسم باشد.

 

و حالا؛ بعد از گذشت سالهای زیادی از دوران کودکی و نوجوانی می بینم که . . .

به خیلی از آرزوهای قدیمی ام نرسیده ام !

 اما الان خیلی چیزها دارم که آن زمان حتی فکر بودنش و داشتنش به مغز کوچکم خطور نمی کرد.

خدایا هزاران بار سپاس، سپاس، سپاس . . . .  بخاطر داده و نداده ات- که این رحمت است و آن حکمت.

تکراری؛ اما بسیار شیرین است برایم این شعر:" از دست و زبان که بر آید، کز عهده شکرش به در آید "

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:29  توسط محمد  | 

با نام و یاد خالق یکتا، آفریننده زیبایی ها، می نویسم.

کلامم را با دو خبر آغاز می کنم:

خبر اول اینکه سربازی من بعد از 17 ماه به پایان رسید و . . .

خبر دوم که البته ضمیمه خبر اول است :  قصد تعطیل کردن وبم را دارم.

حالا چرا ناراحت شدید ؟

شوخی کردم ! منظورم این بود که می خواهم کلی به وبم برسم تا مثل قدیم بشود. شاید هم بهتر.

البته بهتر شدنش لطف و یاری شما دوستان را می طلبد و اگر موفّق نشوم، تعطیلش می کنم.

باز هم شوخی کردم ! از تعطیلی خبری نیست. اصلا مگر مغازه است که هی تعطیل و باز بشود؟

این وب دریچه ایست از قلبم به سوی خوبی ها؛ به سوی خدا؛ به سوی شما.

نمی خواهم دل خاکستری و محقّرم را با بستن این پنجره، به دست ظلمت و سیاهی محض بسپارم.

جا دارد اینجا از دوستانی که در این مدت، من را در عین بی معرفتی هایم تنها نگذاشتند، تشکر کنم.

دوستانی از قبیل (و.ک)، (ط.گ)، (م.م) و خیلی دوستان دیگر که گاه و بیگاه ابراز محبت می نمودند.

از امروز؛ باز هم مثل گذشته، آنچه از دل برآید را در اینجا خواهم نگاشت، امید که بر دل نیز نشیند.

اتفاقاتی دیگر نیز در راه است که اگر خدا خواست، بعدا مشاهده خواهید کرد ( منفی فکر نکنید! )

پیشاپیش و پساپس منتظر پیشنهادات ناب- انتقادات مخرّب و نظرات سازنده شما هستم !

شاد- پیروز- مومن- سالم و سعید باشید.

التماس دعا- یا علی مدد

دوستدار شما: سیّد محمّد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 2:55  توسط محمد  | 

با دستمالی که رطوبتش اشک چشمان خسته ام است، این کلبه محقر و بی رونق را گردگیری می کنم.

و خوب می دانم که گردگیری ام سرانجامی جز گل آلودگی ندارد.

نمی خواهم عیدم را خراب کنم- دلم می خواهد تا هستم و تا می توانم شاد باشم.

دلم می خواهد مثل همیشه-  به اعتقاد همه- روحیه بخش باشم و شاد.

دلم می خواهد همه بدی ها و مشکلات را فراموش کنم.

تمام مشکلاتی که امروز و فردا در انتظار و کمین من است . . .

تمام مشکلاتی که اگر جز ایمان به خدا همراهم بود، من را از پا در می آوردند.

راهی را پیش روی می بینم که تا چشم کار می کند، سنگلاخ است.

گذر زمان، من و امثال من را، با این راه سخت؛ مانوس تر خواهد کرد.

نه نا امیدم و نه مایوس- تنها شگفت زده ام از این همه تغییرات سریع- و وسیع !

 

عید همه مبارک- امشب واسه همه دعا کردم. واسه همه دوستان خوبم.

مشهد، این روزها و شب ها غرق گل و نور و شیرینی و شادی است.

این روزها به چشم ما؛ خدا خیلی نزدیک تر است . . .

باز به دیدار آقایمان می رویم و چون همیشه دست در پنجره فولادش می اندازیم.

حاجت دلمان را برایش زمزمه می کنیم و برای اجابتش دست به دعا بر می داریم.

رنگ دل هیچ کسی در حرمش پیدا نیست - همه یک رنگ و خدایی شده اند.

سوز سرما کم کم، می رسد بر سر ما - مردم اما بی شک، گرم گرم اند از این شور و نوا

رو به رو گنبد نورانی و پخش شکلات - پشت سر غرق صدا و صلوات

این مهم نیست که دلداده دوست، در شب شور و سرور، در کدامین شهر است

چشم دل را بسپار، به سرا و حرم و دولت یار

( نازنین عید مبارک بادت . . . دلت آزاد و خدا در یادت )

التماس دعا - یا علی مدد 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:5  توسط محمد  | 

به: پاییز دل انگیزم

از: من، زاده تو؛ ای تک فصل هزار رنگ بی همتا

موضوع: بارش برگ، سفر مرگ

 

مدتها بود که می خواستم بنویسم، بسیار سعی می کردم، اما قلمم را پیدا نمی کردم.

 لیکن دوباره آمدنت، بهانه ای شد برای پهن کردن سفره دلم . . .

می نویسم برایت تا تنها، تو بخوانی و تو بدانی ای زیبا:

که نوشتم، برای ماندگار ترین لحظه های سرنوشتم.برای آن دم که نه من هستم،

و نه تار و پودی از سرشتم . . .

برای لحظه رفتن، برای لحظه جدایی، برای لحظه رهایی،

برای لحظه های سکوت، زیباترین سرود خدایی . . .

  کاش شکوه پرواز، زمانی فرا رسد که دلی        نه دلتنگم شود و نه خیره به راهم چشمی . . .

کاش در لحظه مرگ، باشم چون برگ؛ ساده و پاک، لایق و مشتاق؛

مبادا که فراق دنیا، کند از دینم پاک . . .

کند از دینم پاک؛ آن همه عشق و صفایی که به دل داشته ام،

آنچه را قبل درو، خون دل خورده و خود کاشته ام . . .

بنگارد یک دوست، چند برگ از این خزان تن را، بر سر سنگ سیاهی، تا تسلّای مزارم باشد.

ای محمّد؛ روز پایان سیاهی، شب آغاز خدا نزدیک است 

دلت آزاد کن از بند تباهی، نظری کن که خدا نزدیک است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:18  توسط محمد  | 

سه روز از مجال سی روزه رمضان بیش نمانده است. ماه رمضان امسال هم مثل ماههای رمضان

سالهای پیش تمام شد و بدون آنکه توشه ای از این خوان عظیم برگیریم، از سفره عقب نشستیم.

شکممان را راضی نمودیم، اما دلمان ناراضی ماند. دلمان را نشکستیم و قدر ایام قدر را ندانستیم. 

 شادمان و خندان از این شکست تلخ و فیوضات از دست رفته،  بار و بنه مان را پر از کاه کرده و به

 سمت مقصد روانه گشته ایم . . .

 

خداوندا !

از شر شیطان به تو پناه می بریم و تنها از تو یاری می طلبیم.

و می دانیم که تو آگاهی بر ما و اعمال ما

بر آنان که نیکو سرشتند و نیک کردار و آنان که بد سرشتند و گناهکار

خدایا- ننگی که تو برایمان نویسی را با چه رنگی بپوشانیم؟

دستان به گناه آلوده مان را کدامین خون توان شستن دارد؟

خدایا امان و مهلتی ده که قصد سفر داریم

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایی

به سرای دلخوشی ها؛ نه سرای بی خدایی . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:59  توسط محمد  | 

من ديگر معلم نخواهم بود !

با درخواستم موافقت شد و ۲ ماه باقيمانده سربازي ام ( مهر و آبان) را در اداره مشغول به كار خواهم بود.

آن هم به مدت سه روز در هفته و الباقي را در مشهد به سر خواهم برد.

برنامه هاي زندگي ام دستخوش تغييرات وسيعي خواهد شد.

مامان ميگه اگه زن مي خواي بگو تا به فكرت باشم ! و من مي خندم و سر تكان مي دهم (به طرفين)!

از حالا بايد به فكر يك شغل درست و حسابي باشم.

قراره زبانم رو تقويت كنم، احتمالا يك دوره نقشه برداري بگذرونم و خيلي احتمالات ديگه.

تجربه سال تحصيلي 88-87 هم به تاريخ پيوست.

همراه با 7 قبولي و 19 نمره زير ده در شهريور ماه.

خنده ام گرفت وقتي فهميدم اكثرشان فقط از درس من تجديد شده اند.

و شوكه شدم وقتي معاون گفت: همه، بدون استثناء، با تك ماده قبول مي شوند !

همه يعني كساني كه حتي سواد خواندن و نوشتن ندارند ! ! !

بهت زده شدم وقتي دانش آموزي گفت: اگه شما نمره ندين، اداره خودش مي ده !

و افسوس خوردم وقتي صحت ادعايش بر من ثابت گشت.

خوشحالم كه بدون گرفتن نمره من قبول مي شوند، نه با كسب آن.

خوشحالم كه از گنداب آموزش و پرورش توهمي خارج شدم و به زندگي كسي خيانت نكردم.

خوشحالم كه آسايش و آرامشم را فداي تنبلي و بي معرفتي ها كردم و دم نزدم.

خوشحالم و مي دانم كه خدا هم از من راضي و خشنود است، چرا كه در اين راه:

يك لحظه هم فراموشش نكردم . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:47  توسط محمد  | 

براي اولين بار است كه در يك اداره دولتي پشت ميز مي نشينم و برايم چاي مي آورند !

فضاي اينجا اصولا با تمامي فضاهاي خارج از اينجا تفاوت هاي اساسي دارد !

 

هنوز پوستر انتخاباتي رئيس جمهور مردمي بر ديوار آبدارخانه  اداره مي درخشد:

" رزمنده و در صف جهاديم هنوز، نابودگر ظلم و فساديم هنوز

سوگند به روح قدسي روح الله، ما ياور احمدي نژاديم هنوز"

 

ديالوگ اول:

كارمندي با همكارش در حال صحبت است:

كارمند 1: فلاني مدرك تحصيلي اش چيه؟

كارمند 2: فوق ليسانس

كارمند 1: از كجا گرفته؟

كارمند 2: از همين دانشگاههاي درپيتي غيرانتفاعي

كارمند 1:دانشگاهش الان كجاست؟

كارمند 2: تعطيلش كردن !

كارمند 1: مگه مي شه؟ كي ؟

كارمند 2: آره، دولت خاتمي كه رفت اونا رو هم جمع كردن !

 

ديالوگ دوم:

بازهم كارمندي دارد با كارمند ديگر صحبت مي كند:

كارمند 1: فلاني مدركش چيه؟

كارمند 2: دكترا ((توضيح: ظاهرا فرد غايب خيلي منفور تشريف دارد))

كارمند 1: حتما مدرك دكتراش مثل مدرك دكتراي رهنورده ! ! !

من (حرصم مي گيرد- پا برهنه مي دوم وسط حرفشان): شايد هم مثل دكتراي كردان باشه !

 

 

ديالوگ سوم:

رئيس اداره: سلام

من: سلام عليكم ((توضيح: ديروزش صورتم  ريش داشت و امروز تيغ زده بودم))

رئيس اداره: ديروز كه ريش داشتي قشنگ تر بود !

من: چشماتون قشنگ مي بينه حاج آقا

رئيس اداره: من بخاطر خودتون گفتم !

من: شما لطف دارين حاج آقا. خيلي ممنونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:52  توسط محمد  | 

رفتن و دل كندن سخت است، اما بايد بروم و دل بكنم . . .

اميدوارم اين يك ماه كه نيستم از دست خودم و كامنتهاي مسخره ام راحت باشيد.

براي اين پست مطلب هيچ كسي رو خبر نمي كنم، چون خبري هم نيست.

 

خواننده (به گمونم علي باقري) داره با سوز دل مي خونه:

توي اين شب و سياهي         يه نفر چشم انتظاره

يكي داره لحظه هاشو           قطره قطره مي شماره

پاي هر قطره اشكي             منتظر باقي مي مونه

واسه اون كسي كه قلبش       وسعت دريا رو داره

كاش بدوني تا خود صبح       يه نفر بيدار مي شينه

تا بتونه كه طلوع چشم نازتو ببينه . . .

 

مثل مسافر هاي حرفه اي وسايل هام رو جمع كردم و آماده رفتنم ( عصر جمعه)

ديشب حرم بودم. غلغله بود. سر نماز حداقل نصف جمعيت رو اعراب تشكيل مي دادند!

براي همه دوستاي گلم دعا كردم و به نيابت اونها نماز خوندم.

اميدوارم اين يك ماهه من رو فراموش نكنين تا برگردم.

دوستتون دارم، خيلي زياد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:3  توسط محمد  | 

 با اهداي سلام و عرض احترام

دوستان زيادي از من گله داشتند و دارند – چه در وب و چه خارج از آن

گله داشتند كه: چرا بچه هاي روستا را تجديد كرده اي و احتمالا مردود خواهي كرد؟ مگر نمره ارث پدرت

 است؟ همه نمره مي دهند، تو هم نمره بده بگذار بروند پي كارشان . . .

جداي از مسائل آموزشي و اخلاقي كه در هر دو اين موارد به شدت دچار اختلالات مزمن هستند –

پاسخي طنز آميز، اما حقيقي براي اين سئوالات در نظر گرفته ام. پاسخي كه نه من، بلكه خود اين دانش

 آموزان براي شما نوشته اند.

لذا توجه شما را به بخش اول مطلب جلب مي كنم.

لازم به ذكر است غلط هاي املايي و نگارشي عينا درج گرديده و ايرادي به سواد بنده وارد نيست !

همچنين ياد آور مي گردم حجم كم مطلب بعلت اين است كه جلوي بقيه سئوالات پاسخي يافت نمي

شد !

اصل تمام اين مطالب در بايگاني امتحانات اينجانب ذخيره و در صورت درخواست، قابل ارائه و اثبات است.

آخرين تذكر اينكه دانش آموزي هم داشته ام كه نمره اش 20 شده باشد – پس حداقل اينقدر ها هم بد

درس نداده ام !

 

پايه: اول راهنمايي

جنسيت: پسر

سال تحصيلي: 88-87

درس: علوم

معلم: خودم

درصد قبولي خرداد: 50 درصد

تعداد دانش آموزان: 12 نفر

 

1) چرخه آب را تعريف كنيد:

پاسخ يك: آب چرخه زلالي است.چرخه آب زلال و آبها خيلي شيرين و شور نيست و توي آن ماهي هم

              هست!

پاسخ دو: يعني اينكه آبهايمان را تبديل به چرخه آب كنيم!

پاسخ سه: به آبهايي كه در زمين ذخيره مي شوند چرخه آب مي گويند

 

2)دونده اي در مدت 1.5 دقيقه مسافت 540 متري مسابقه را مي پيمايد. سرعت اين دونده چقدر است؟

 پاسخ يك: 8100

 پاسخ دو: 640

 پاسخ سه: 150 دقيقه !

 پاسخ چهار: بي نهايت ! ! !

 

 3) اسكلت داخلي در بدن به چه شكل هايي ديده مي شود؟

پاسخ يك: به شكل هايي مثل قلب ديده مي شود

 پاسخ دو: به شكل رده رده است و راست است ! ؟

  

4) دو وظيفه اسكلت خارجي را بنويسيد:

 پاسخ يك: مهره داران و بي مهره ها

 پاسخ دو: غذاي خود را از ماهي ها به دست مي آورند

  

5) سه ويژگي بندپايان را بنويسيد:

 پاسخ يك: كيسه تنان – بندپايان- خارپوستان

 پاسخ دو: داشتن پولك و آبشش !

 پاسخ سه: بند پايان در دريا زندگي مي كنند

 پاسخ چهار: حركت مي كنند ! ! !

 

 6) سه ويژگي پر  پرندگان را بنويسيد:

 پاسخ يك: ماهي ها – خزندگان- پرندگان

 پاسخ دو: پرندگان تخم مي گذارند و پرواز مي كنند و غذاي آنها دانه است ! ! !

  

7) سه ويژگي فلز ها را بنويسيد:

 پاسخ يك: مس- آلميون- آهن

 پاسخ دو: فلزها بر خلاف نافلزها عمل كردند ! ! !

  

8) سه ويژگي استون و يك كاربرد آنرا بنويسيد:

 پاسخ يك: يد – كريون- گرگود ! ! !

 پاسخ دو: حركتي- نوراني- صوتي !

 

 9) چگونه با ترازوي آشپزخانه جرم يك فندق را اندازه مي گيريم؟

 پاسخ يك: بايد يك بشقاب فندق را پودر كنيم و با ترازوي آشپزخانه بكشيم !

 پاسخ دو: اگر يك كيلوگرم فندق را به ترازوي آشپزخانه بريزيم، هر فندق پنج گرم است ! ! !

 پاسخ سه: بايد ترازوي آشپزخانه و جرم فندق با هم مساوي باشند كه ما اندازه گيري كنيم !

 

 10) چه موانع طبيعي باعث طولاني تر شدن مسير انسان مي شود (4 مورد):

 پاسخ يك: مس- آلومينيم- اورانيم- طلا ! ! !

  

11) دو وظيفه ريشه را بنويسيد:

 پاسخ يك: وظيفه ريشه اين است كه ساقه توليد كند تا ساقه هم برگ توليد كند !

 

 12) شخم زدن زمين چه فايده اي دارد؟

 پاسخ يك: گندم توليد مي كند !

  

13) سه ويژگي قارچ ها را بنويسيد:

 پاسخ يك: از برخي بيماري ها جلوگيري مي كنند و به رشد بدن كمك مي كنند !

 پاسخ دو: هواي آلوده را مي گيرد !

 پاسخ سه: روي كفش ها است- قارچ انسانها است- مال مار است ! ! ! ؟ ؟ ؟

 پاسخ چهار: قارچ ها در جاي انبار به وجود مي آيد و از كپك هايش قارچ به وجود مي آيد و از زير خاك بالا

 مي آيد و ديده مي شود !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:43  توسط محمد  | 

 

اول از هرچيز (جهت تنوير افكار عمومي) بگم : من در 22 خرداد 88 به آقاي مهندس ميرحسين موسوي

راي دادم !

حالا خوب يا بد- درست يا غلطش اصلا مهم نيست.

من يك راي داشتم كه مال مال خودم بود و با هيچي عوضش نمي كردم . . . و نكردم !

آمدن ميرحسين و رفتن احمدي نژاد رو شبيه به آمدن افشين قطبي و رفتن مايلي كهن مي دونستم .

هرچند به اين باور معتقد بودم كه اتوبوسي كه داره به دره سقوط مي كنه، اگه راننده اش رو عوض كنه،‌

هيچ فرقي به حالش نمي كنه ( مثل اتوبوس تيم ملي فوتبال كشورمون )

جامعه استقبال خوبي از افشين قطبي – ببخشيد – ميرحسين موسوي كرده بود.

همه براي رسيدن روز انتخابات بي قرار بودند . . .

بالاخره انتخابات تمام شد- هرچند در بعضي جاها  زودتر و در بعضي جاها خيلي ديرتر . . . اما تمام شد.

انتخابات كه تمام شد هيچ، خيلي چيزها را هم با خودش تمام كرد!

اينترنت فيلتر تر شد، پيامك ها قطع شد،اعتراض و پوشيدن لباس مشكي و سبز ممنوع شد، فقط خدا را

شكر يادشان رفت كارت سوختمان را هم ساقط كنند – البته كاش اين كار را هم مي كردند، چون از اول

 هم چيزي برايمان نداشت !

حالا هر شبكه اي از تلويزيون وطني را مي بيني شده تريبون دفاع از حقوق ملت

ملتي كه حق ندارند از راي خود دفاع كنند و دنبال آنرا بگيرند

ملتي كه براي تظاهرات خاموش هم مجوزش نمي دهند

ملتي كه اين بار نجابتش را كنار گذاشت و فرياد زد

ملتي كه باز هم شهيد داد – مثل هميشه و چه شجاعانه خار و خاشاك خواندندش . . .

ملتي كه تا ديروز مردمش وطن پرست بودند و چون دم بر آوردند، اوباش ناميدندشان . . .

به خدا دل ما هم مثل دل "آقا" خون است .

ولي اي كاش دل ما را هم به حساب مي آوردند

بلندگو نمي خواهيم، بگذارند حرف بزنيم

ضمانت بدهند كه اگر از خانه برون شدي، شب سر بر بالينت بگذاري- نه تخت نمناك غسالخانه . . .

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:35  توسط محمد  |