تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

 

بعد از ده سال، سرم رنگ کچلی را به خود دید !

امیر آقای آرایشگر در پایان اصلاح سرم گفت: امر دیگه ای ندارید ؟

با خنده گفتم: چرا ! لطفا موهام رو سشوار کنید !

امیر آقا گفت: فردا که اومدی موهات رو گلت کنم، بگو تا سشوار هم بکشم !

 

فردا صبح رفتنی ام . . .

به همین مناسبت امشب ضیافت شامی ! در منزلمان برپاست  و با اعضای خانواده وداع خواهم کرد.

به زودی باز خواهم گشت و با یک دنیا حرف، به دنیای مجازی باز خواهم گشت . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:23  توسط محمد جواهري  | 

 

دلم می خواهد قبل از رفتن هرچه می خواهم بگویم.

بگویم که چه ساده به شما دل بسته ام.

آنقدر ساده که فکر دوری تان، خاطرم را می آزارد.

هرگز، هیچ کدامتان را ندیدم، اما با تمامتان زیستم و به تمامتان خو گرفتم.

قطار زندگی ام، با چه شتابی به ایستگاه "اول تیرماه 1387" رسید .

و من باید خاطراتم را بردارم و راهی خدمت سربازی شوم .

اگر آنجا گذاشتند و توانستم و امکانی بود، برایتان خواهم نوشت.

اما حال را غنیمت می شمارم و همینجا می گویم : "همه تان را عاشقانه دوست دارم".

این آخرین پست مطلبم نیست، قبل از عزیمت بازهم برایتان خواهم نگاشت.

دعا کنید با شروع مهر و آغاز دوره سرباز معلمی ام، بدین سان از شما جدا نشوم.

برای "من" اینگونه دعا کنید، که می دانم این حقیر گنهکار، جایی در قلب "شما" فرشتگان پاک ندارد.

وبلاگ "مرد پاییزی" تمام شدنی نیست، چونان مهری که "مرد پاییزی اش"در دل به شما دارد ....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:40  توسط محمد جواهري  | 

 

مرغک دریایی، خسته اما بی تاب

مردک پاییزی، در پی لحظه ناب

به کدامین نفس آغشته شدم، که مرا برد به خواب . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:28  توسط محمد جواهري  | 

 

 

زندگی آسان و سختش حکم توست                 بهر چه این مردمان جان می دهند

   جاده نعمت صراطش مستقیم                       پس چرا هر لحظه فرمان می دهند

 گفتی و دانم که روزی نزد توست                   از برای چه به ما نان می دهند

 هر کسی مشغول کار و بار خویش                در چه حالی دل به ایمان می دهند

   گفته بودی که انا الحق، لیک                  کس نمی داند چرا حق را نه آسان می دهند

هر چه هست و هرچه بوده مال توست         از چه روی از این گرفته، بآن می دهند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط محمد جواهري  | 

 

 

بچه های بهزیستی دوان دوان وارد پارک شدند.

20 تا پسری می شدند با میانگین سنی 20 سال.

یکی یکی با من و دوستم که آنجا بودیم دست دادند و به سمت تاب و سرسره ها رفتند.

بعضی ها هم ما را برای گپ زدن انتخاب کردند و راجع به فوتبال صحبت کردیم.

مربیانشان که دو خانم بودند به سمتشان آمدند و به هر کدام یک پرتقال دادند.

یکی دو نفرشان نمی توانستند پرتقالها را پوست بکنند و از من خواستند این کار را انجام بدهم.

پرتقالها را گرفتم. از شدت کپک زدگی و فساد، نیمی از آنها سبز و نیم دیگر وارفته بود.

به سمت خانم مربی رفتم و خواستار تعویض پرتقالها شدم، اما همه پرتقالها همانطور بودند.

یکی از بچه ها با همان ذهن به ظاهر "عقب مانده اش" به مربی گفت: این که خرابه !

و مربی پاسخ داد: "همینه که هست، جاهای سالمش رو بخور" .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:58  توسط محمد جواهري  | 

 

با اینکه اگر ننویسم هم هستم، اما:

می نویسم، پس حتما هستم !

از روی اکراه نمی نویسم، اما نوشتنم به دلم نمی نشیند ....

شاید آن آخرین قطره های ذوق  نداشته ام، درونم خشکیده اند ...

هر روز در فکرم، هنوز هم در فکرم

پیش رویم سفر به تهران و شرکت در آزمون ارشد

پیش رویم مصاحبه عقیدتی آموزش و پرورش

پیش رویم دوره آموزشی خدمت سربازی

پیش رویم دوری از خانواده و کار

پیش رویم غم غربت و تنهایی

پیش رویم هزار هزار مشکل

اما مرا چه غم؟

که در هر دم تو را دارم خدایا ....

تو ای درمان هر دردم، خدایا ....

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط محمد جواهري  | 

 

با پول:

می توان خانه خرید، ولی آشیانه نه

رختخواب خرید، ولی خواب نه

ساعت خرید، ولی زمان نه

کتاب خرید، ولی دانش نه

مقام خرید، ولی احترام نه

دارو خرید، ولی سلامتی نه

خون خرید، ولی زندگی نه

و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق نه ...

                                                              چارلی چاپلین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:32  توسط محمد جواهري  | 

 

سنگی ، می دانم

اما تو هم می توانی

تو هم  می توانی تکان بخوری.

دیر یا زود از صخره سختت جدا خواهی شد،..

و با گوشه های تیز و برنده ات تنهای تنها خواهی ماند ...

از هر موجودی می توانی کمک بگیری، به شرطی که غرورت را بشکنی

هرچه سریعتر خودت را به نزدیکترین رودخانه ای که زندگی در آن جریان دارد برسان

عریض یا طویل بودنش اصلا مهم نیست، مهم اینست که زندگی در آن جا هم جریان دارد

برای اولین  بار هم که شده، خودت را رها کن تا آب تو را با خودش ببرد

قطره های کوچک سرانجام به دریای بیکران خواهند رسید

ذرات کوچک تو، در دل هر صدفی که باشند،..

سرانجام مرواریدی خواهند شد.

از صخره ات رها شو

رود منتظر توست.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:5  توسط محمد جواهري  | 

 

اگر تقدیر چنین باشد: با یک مصاحبه و یک گزینش، به جای اعزام به خدمت،.....

مرد پاییزی از ابتدای مهر ماه سال آینده، بعد از سالها دوباره میهمان مدرسه خواهد شد.

اما نه در پشت نیمکت های چوبی، بلکه در مقام معلمی که از اکنون به شاگردانش عشق می ورزد.

شهر شلوغم را به امید تنفس هوای پاک روستا تحمل می کنم و به زودی از آن دور خواهم شد.

تمام پرندگانم را با خود خواهم برد تا آوازشان فریاد سکوت را در خود گم کند.

دلبستگی هایم را در بقچه دلم خواهم پیچید و توشه راهم خواهم ساخت و با این خواهم ساخت .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:15  توسط محمد جواهري  | 

 

رعد، برق، باران

سکوت نیمه شب،  ذهنی مشوش و نا آرام

لباس می پوشم، چتر کودکی هایم را بر می دارم و قدم به خیابان می نهم

باران حتی توان گذر از چتر به این کوچکی را هم ندارد !

چتر من قوی است یا باران حریف قدری نیست ؟!

به جنگ ناودان ها می روم. آنها هم حریف چتر به این کوچکی نیستند!

از مسیر کودکی می گذرم و به دبستان می رسم. تعطیل است !

رهگذران چونان دیوانه ای می پندارندم و از من و چتر کوچکم گریزانند

جیب هایم خالی خالیست، حیف که راهزنی در ره نیست تا تسلیمش شوم

پاهای خسته ام مرا در نیمه های شب رها می کنند و به سمت خانه روانه می شوند

و باز من می مانم و تشویش، من می مانم و بی قراری، من می مانم و التهاب

باران ببارد یا نبارد، فرقی ندارد .... پاهای خسته ام دگر تاب ندارد

می بینم روزی را که چتر کوچکم حتی ..... مرا تنها گذارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:10  توسط محمد جواهري  |