رعد، برق، باران
سکوت نیمه شب، ذهنی مشوش و نا آرام
لباس می پوشم، چتر کودکی هایم را بر می دارم و قدم به خیابان می نهم
باران حتی توان گذر از چتر به این کوچکی را هم ندارد !
چتر من قوی است یا باران حریف قدری نیست ؟!
به جنگ ناودان ها می روم. آنها هم حریف چتر به این کوچکی نیستند!
از مسیر کودکی می گذرم و به دبستان می رسم. تعطیل است !
رهگذران چونان دیوانه ای می پندارندم و از من و چتر کوچکم گریزانند
جیب هایم خالی خالیست، حیف که راهزنی در ره نیست تا تسلیمش شوم
پاهای خسته ام مرا در نیمه های شب رها می کنند و به سمت خانه روانه می شوند
و باز من می مانم و تشویش، من می مانم و بی قراری، من می مانم و التهاب
باران ببارد یا نبارد، فرقی ندارد .... پاهای خسته ام دگر تاب ندارد
می بینم روزی را که چتر کوچکم حتی ..... مرا تنها گذارد
