تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

 

با پول:

می توان خانه خرید، ولی آشیانه نه

رختخواب خرید، ولی خواب نه

ساعت خرید، ولی زمان نه

کتاب خرید، ولی دانش نه

مقام خرید، ولی احترام نه

دارو خرید، ولی سلامتی نه

خون خرید، ولی زندگی نه

و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق نه ...

                                                              چارلی چاپلین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:32  توسط محمد  | 

 

سنگی ، می دانم

اما تو هم می توانی

تو هم  می توانی تکان بخوری.

دیر یا زود از صخره سختت جدا خواهی شد،..

و با گوشه های تیز و برنده ات تنهای تنها خواهی ماند ...

از هر موجودی می توانی کمک بگیری، به شرطی که غرورت را بشکنی

هرچه سریعتر خودت را به نزدیکترین رودخانه ای که زندگی در آن جریان دارد برسان

عریض یا طویل بودنش اصلا مهم نیست، مهم اینست که زندگی در آن جا هم جریان دارد

برای اولین  بار هم که شده، خودت را رها کن تا آب تو را با خودش ببرد

قطره های کوچک سرانجام به دریای بیکران خواهند رسید

ذرات کوچک تو، در دل هر صدفی که باشند،..

سرانجام مرواریدی خواهند شد.

از صخره ات رها شو

رود منتظر توست.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:5  توسط محمد  | 

 

اگر تقدیر چنین باشد: با یک مصاحبه و یک گزینش، به جای اعزام به خدمت،.....

مرد پاییزی از ابتدای مهر ماه سال آینده، بعد از سالها دوباره میهمان مدرسه خواهد شد.

اما نه در پشت نیمکت های چوبی، بلکه در مقام معلمی که از اکنون به شاگردانش عشق می ورزد.

شهر شلوغم را به امید تنفس هوای پاک روستا تحمل می کنم و به زودی از آن دور خواهم شد.

تمام پرندگانم را با خود خواهم برد تا آوازشان فریاد سکوت را در خود گم کند.

دلبستگی هایم را در بقچه دلم خواهم پیچید و توشه راهم خواهم ساخت و با این خواهم ساخت .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:15  توسط محمد  |