تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

 

 

بچه های بهزیستی دوان دوان وارد پارک شدند.

20 تا پسری می شدند با میانگین سنی 20 سال.

یکی یکی با من و دوستم که آنجا بودیم دست دادند و به سمت تاب و سرسره ها رفتند.

بعضی ها هم ما را برای گپ زدن انتخاب کردند و راجع به فوتبال صحبت کردیم.

مربیانشان که دو خانم بودند به سمتشان آمدند و به هر کدام یک پرتقال دادند.

یکی دو نفرشان نمی توانستند پرتقالها را پوست بکنند و از من خواستند این کار را انجام بدهم.

پرتقالها را گرفتم. از شدت کپک زدگی و فساد، نیمی از آنها سبز و نیم دیگر وارفته بود.

به سمت خانم مربی رفتم و خواستار تعویض پرتقالها شدم، اما همه پرتقالها همانطور بودند.

یکی از بچه ها با همان ذهن به ظاهر "عقب مانده اش" به مربی گفت: این که خرابه !

و مربی پاسخ داد: "همینه که هست، جاهای سالمش رو بخور" .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:58  توسط محمد  | 

 

با اینکه اگر ننویسم هم هستم، اما:

می نویسم، پس حتما هستم !

از روی اکراه نمی نویسم، اما نوشتنم به دلم نمی نشیند ....

شاید آن آخرین قطره های ذوق  نداشته ام، درونم خشکیده اند ...

هر روز در فکرم، هنوز هم در فکرم

پیش رویم سفر به تهران و شرکت در آزمون ارشد

پیش رویم مصاحبه عقیدتی آموزش و پرورش

پیش رویم دوره آموزشی خدمت سربازی

پیش رویم دوری از خانواده و کار

پیش رویم غم غربت و تنهایی

پیش رویم هزار هزار مشکل

اما مرا چه غم؟

که در هر دم تو را دارم خدایا ....

تو ای درمان هر دردم، خدایا ....

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط محمد  |