تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

 

در روستایی با سیصد خانوار و هزار و دویست نفر جمعیت، ساکن شدم.

روز ورود، به افطاری دعوت شدم. در مسجد روستا غلغله ای برپا بود.

طعم آبگوشت نذری، با آن گوشت نرم و لذیذش برایم خیلی لذت بخش بود.

از بخت خوبم و به لطف خداوند کریم، معلم تمام شاگردان مدرسه هستم.

مدرسه مان چهار کلاس دارد. اول، دوم، سوم راهنمایی و اول دبیرستان.

علوم سه سال راهنمایی و زیست شناسی و شیمی دبیرستان بعهده من است.

شیفت دخترانه همراه با آرامش خاطر و پسرانه سراسر مخاطره است !

چاره پسران را جز ترعیب از شلوغی و دختران را جز ترغیب به ان ندیدم !

تا بحال اینونه فاحش، تفاوت دختران و پسران را درک نکرده بودم.

" البته فراموش نمی کنم که من مرد هستم و پسرها با من راحت ترند ".

هفته اول به آشنایی با دانش آموزان گذشت و بعبارت بهتر گذاشتم که بگذرد.

تقاضاهای جالبی داشتند: تمام کتاب را درس بدهم ! و تنبیهشان نکنم !

تقاضاهای من هم برایشان جالب بود: با من صحبت کنند، نه با هم . . .

و اینکه با هم بخندند، نه به هم، و اگر خواست جز این شود، به من بخندند . .

حیاط بزرگ خانه محقر روستایی ام  چه بی ریا و چه ساده، دلنشین است.

روستاییان مهربان، هر روز صف طویل نانوایی را به احترام حضورم می شکنند.

آوای بلند صلوات دانش آموزان هنگام ورودم به کلاس، توانم را دوچندان می کند.

نگاهم را و لبخندم را به رایگان به همه دانش آموزانم می بخشم و خوشحالم . . .

به حرمت حضورشان آرام می یابم و از برق نگاهشان امیدی تازه می گیرم.

دلم برای خانواده یکصد و هفت نفری ام، و روستای محرومم تنگ شده . . .

تنفس هوای پاک روستا جدید ترین آرزوی دوران دوری ام شده است . . .

فردا دوباره راهی روستا خواهم شد و . . . . . . . . . باز بازخواهم گشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:32  توسط محمد  |