به: پاییز دل انگیزم
از: من، زاده تو؛ ای تک فصل هزار رنگ بی همتا
موضوع: بارش برگ، سفر مرگ
مدتها بود که می خواستم بنویسم، بسیار سعی می کردم، اما قلمم را پیدا نمی کردم.
لیکن دوباره آمدنت، بهانه ای شد برای پهن کردن سفره دلم . . .
می نویسم برایت تا تنها، تو بخوانی و تو بدانی ای زیبا:
که نوشتم، برای ماندگار ترین لحظه های سرنوشتم.برای آن دم که نه من هستم،
و نه تار و پودی از سرشتم . . .
برای لحظه رفتن، برای لحظه جدایی، برای لحظه رهایی،
برای لحظه های سکوت، زیباترین سرود خدایی . . .
کاش شکوه پرواز، زمانی فرا رسد که دلی نه دلتنگم شود و نه خیره به راهم چشمی . . .
کاش در لحظه مرگ، باشم چون برگ؛ ساده و پاک، لایق و مشتاق؛
مبادا که فراق دنیا، کند از دینم پاک . . .
کند از دینم پاک؛ آن همه عشق و صفایی که به دل داشته ام،
آنچه را قبل درو، خون دل خورده و خود کاشته ام . . .
بنگارد یک دوست، چند برگ از این خزان تن را، بر سر سنگ سیاهی، تا تسلّای مزارم باشد.
ای محمّد؛ روز پایان سیاهی، شب آغاز خدا نزدیک است
دلت آزاد کن از بند تباهی، نظری کن که خدا نزدیک است.
