لباس سربازی و درجه هایم را برای همیشه کنار گذاشتم، ظاهرا مساله سربازی من جدی تر از این حرفهاست !
بجای اسلحه، گچ به دست خواهم گرفت، به سنگر علم خواهم رفت و بجای مافوق؛ پاسخگوی خدای خود خواهم بود .
تمام سعی خود را بکار خواهم بست تا دشمن بزرگ "نادانی" را از پای در آورم و در این راه از هیچ کوششی دریغ نخواهم کرد.
تلاش خواهم کرد که اندیشیدن را به شاگردانم بیاموزم، نه اندیشه ها را . . .
اولین درس هر کلاسم را " عشق و محبت " قرار خواهم داد و از همه بازخواست خواهم کرد.
به دانش آموزانم درس " انسانیت " داده و معیار نمره آنان را " اخلاق " قرار خواهم داد.
خدایا !
با تمام ناتوانی ام از تو می خواهم به من توانی عطا کنی تا رسالتم را آنگونه که تو می پسندی به پایان برسانم.
در این راه دشوار صبر و تحمل من را افزون گردان و کمک کن قبل از اینکه یک معلم باشم، یک انسان و یک دوست باشم.
چون همیشه امیدوارانه چشم به رحمتت می دوزم و بخاطر تمام کوتاهی هایم، سر به زیر می افکنم . . .
