تبليغاتX
مرد پاييزي - فعلا قطره اي از درياي بيكران حرفهاي دل من را بخوانيد كه سيلابي در راه است . . .

مرد پاييزي

 

هرچند دير، اما آمدم

دير آمدنم را به حساب مشغله و درگيري هاي فراون كاري ام بگذاريد.

اما اين بار آمده ام تا بمانم ( اگر خدا بخواهد).

كلي حرف براي گفتن دارم. فقط نمي دونم از كجا شروع كنم.

قلبم داره مثل قلب گنجشك تالاپ تولوپ مي كنه.

خدايا كمكم كن !

از سياست بي پدر مادر شروع كنم يا از نداي درون قلبم كه ميگه: بدجوري فريب خوردم . . .

اصلا ولش كن، از روستا مي گم:

با پايان امتحانات، كار من هم در روستا تمام شد.

هوا خيلي گرم شده بود- با هر بادي خاك بلند مي شد- گندم زارها داشتن زرد مي شدن- شقايق ها خيلي كم شده بودن- توليد مثل قورباغه ها و مارمولك ها شروع شده بود- بچه ها هم كه مثل هميشه درس نمي خوندن !

بنا به دلايل ذكر شده در بالا و هزار تا دليل ديگه، دلم اصلا نمي سوزه كه چرا الان مشهدم و روستا رو ترك كردم !

چه صفايي داشت كوهنوردي با بهنام و جلال، بعد از كلاسها؛ اونم وقتي خيلي خسته بوديم - جمع كردن كاكوتي و فرآيند هاي پس از اون ( پاك كردن- شستن و خشك كردن)،بازي كردن با سگ همسايه، چيدن سبزي تازه از باغچه، آب پاشي روي ديوارهاي كاه گلي حياط، چيدن گل محمدي از بوته پر خار، خوردن نان سفارشي از نانوايي اي كه شاطرش همسايه ديوار به ديوارم بود- بساط خنده بازار در كلاس دخترهاي دبيرستان و . . .

بنا به دلايل بالا و هزاران دليل ناگفته ديگه، باز دلم هواي روستا رو كرد ! اون هواي پاك كه تنها آلاينده اش بوي پهن دام ها بود و بس !

هر چي بود تموم شد - با خوب و بدش - البته هنوز مزاحمت تلفني هاش بر قراره !

بر خلاف بقيه همكاران كه كمال لطف رو به دانش آموزان داشتند و با نمرات درخشان راهي منزلشان كردند، من با قلمم بازي نكردم و خواب حدود 30 نفر از 110 دانش آموز مدرسه رو آشفته كردم. البته بعيد مي دونم خواب اين بي خيال ها به اين راحتي مشوش بشه !

حالا شهريور كاري رو كه ازش متنفرم بايد انجام بدم ! مجبورم 4 روز روزه ام رو بخورم تا برم روستا و امتحان تجديدي ها رو بگيرم. به همين خاطره كه از حالا مطمئنم الكي به كسي نمره نمي دم و هر كس درس نخونه، با يك نمره زير هفت تجديد و بهتره بگم مردوده - چون نمي ذارم تك ماده هم به دادش برسه !

فعلا تا آخر تيرماه مشهد هستم - مرداد ماه بايد برم اداره و خدمت كنم - شهريور ماه هم كه به جز همون چند روز، مشهد خواهم بود.

اين بود قطره اي از درياي حرف هاي نگفته من - باشد تا بعد سيلابي به راه اندازم . . . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:17  توسط محمد  |